بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را
پنجشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۵۷ ق.ظ |
علی ... |
۰ نظر
میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت:
تو را دوست دارم...
یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟
از این دوستی مرا به بلا افکنیو خود نیز بلا بینی!
پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،
او بیناییاش را از دست داد...
و من به چاه افتادم...
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد
و من مدتها زندانی شدم.
اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش؛
تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی...
- ۹۹/۰۲/۰۴